گاه نوشته های من

خرید بک لینک
روزهایی که قرار بود برم دانشگاه سر از پا نمیشناختم. با اینکه یک ساعت راه داشتم اما خیلی برام شیرین بود. وقتی پا میذاشتم توی دانشگاه انگار همه ی دنیا مال من بود. وقتی توی طبقه ها راه میرفتم یه حسی بهم میگفت من راهم اینه من به اینجا تعلق دارم، من باید این راه رو ادامه بدم. از حضرت فاطمه(س) میخوام که زیر سایه ی پدر و مادر و وجود عزیزانم ان شاءالله دکترامو بگیرم و توی همین دانشگاه ان شاءالله ان شاءالله ان شاءالله عضو هیئت علمی بشم... گاه نوشته های من...

ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 19:22

به نام خداامروز هفتم دیماههمن ۳۱ ساله شدم. واقعا که چقدر زمان داره زود میگذره. خداکنه عاقبتمون به خیر باشه. در این سن به لطف خدا به نادانی خودم پی بردم. فهمیدم که چقدر از قافله عقبم و چقدر راجع به خودم اشتباه فکر میکردم. با کارگاهی که امروز رفتم یک لحظه احساس کردم چقدر دلم برای همسرم میسوزه و شاید همسرم واقعا به کمک من نیاز داره پس بهتره به جای دشمنی باهاش رفیق بشم.من یه سری مسائل ساده و پیش پا افتاده رو از یاد بردم و شاید همین دلیل خیلی از معضلاتی شده که با دست خودم برای خودم درست کردم. مثلا من فراموش کردم که هر کاری رو همون لحظه انجام بدم. همش دارم کارها رو به یه زمان نامعلوم موکول میکنم. حتی برداشتن بشقاب میوه از حال رو! میبینم که در یخچال کثیف شده اما خیلی ساده از کنارش رد میشم و دیگه کلا فراموش میکنم که در یخچال کثیفه. مدت هاست خودمو فراموش کردم، مدت هاست با خودم عکس سلفی نگرفتم..من در این سن به لطف خدا به یه شاه کلید دست پیدا کردم و اون اینه که باید همه ی توجهم به "من" باشه! اگه بیشتر به خودم برسم و بیشتر به ظاهر و باطنم توجه کنم قطعا خیلی از مشکلاتم حل میشه. حقا که گفته اند خودشناسی مقدمه ی خداشناسی هست؛ حقا که یک ساعت تفکر از سالها عبادت برتر هست...یه آهنگی رو گوش میدادم با این متن: چه شود هر چه شود صاحب قلب بی قرار من تو باشی... چه شود هر که زما نیست رود، تا به ابد، دار و ندار من تو باشی... من خودم رو مخاطب این آهنگ قرار دادم. یعنی این آهنگ رو برای مخاطب "من" زمزمه میکردم و ناگهان اشک هام جاری شد..دیدم چقدر به خودم بی توجه بودم.. دیدم چقدر این من از طرف من نیاز به محبت و توجه و رسیدگی داره. این منم که وقتی تو قبر برم با خودم هستم، این منم که هر جا هستم با خودم هستم، گاه نوشته های من...

ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:53

به نظرم تاریخ تولد به آدم احساس یک تولد دوباره میدهمن هر سال در تاریخ تولدم یه سری تصمیمات میگیرم. اما بعد از یه مدت کوتاه به کلی فراموشش میکنم. این ترم یک درسی داریم به نام مدیریت تغییر در سازمانهای آموزشی. در کتابی که استاد برای این درس معرفی کرده گفته که برای تغییر اول باید از وضع موجود ناراضی باشی. من یادمه وقتی که دبیرستانی بودم یه نوشته رو در پژوهش سرا خوندم که یادم نمیاد متنش چی بود اما تاثیر شگرفی در زندگیم داشت البته منفی. من با خوندن اون متن سعی کردم همه ی نگرانیها رو از خودم دور کنم، هر چی که مضطربم میکنه رو یا کنار بذارم یا بهش فکر نکنم.. اخیرا پی بردم همین کار باعث شد من الان به اینجا برسم.. جایی که همسرم برام ارزشی قائل نباشه و از چشمش بیفتم...من برای اینکه نگران نشم و مضطرب نشم یه سری چیزهای پیش پا افتاده رو هم فراموش کردم، غافل از اینکه این نگرانی ها و اضطرابهای کوچیک از نگرانیها و اضطرابهای خیلی بزرگتر جلوگیری میکنه و نباید باهاش جنگید.. من به حدی بیخیال شدم که دیگه هیچی نگرانم نمیکرد، شدم یه شب امتحانی، یه دقیقه نودی، یه آدم نامرتب و نامنظم و خیلی از مشکلاتم ناشی از همین طرز فکر شد. شدم یه آدم تنبل در حالی که حدیث داریم اگه همه ی بدیها رو در مکان بریزند و درش رو قفل کنند کلید اون مکان تنبلیه یعنی تنبلی باعث میشه به هر بدی مبتلا بشی... بله من خیلی تنبل شدم تا جایی که حوصله ی خودمو همسر و بچه و مدرسه و عبادت و چیزی رو ندارم اما بهتره بگم نداشتم؛ چون من از امروز تصمیم دارم دغدغه مند باشم. موقعی که استاد راهنمامون تابستون برای نوشتن فصل دوم پایان نامه برامون جلسه گذاشت من بیخیال بودم اما خانم کاکایی مضطرب بود، نگران بود، دائم از استاد سوال میکرد، استاد ای گاه نوشته های من...

ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:53

صفحه بندی